تبلیغات
حامیان عاشقان دل سوخته كوی ولایت - مطالب مرداد 1392
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
شماعزیزان وبلاگ ماراچگونه ارزیابی میكنید؟








آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

باسلام سلام برهمه ی شمادوستان قبل ازاینكه بادوستان این وبلاگ روتهیه كنیم نشستیم باخودمون گفتیم آقاكی بشه مدیریكی ازدوستان كه حال وهوای انتخابات روكلش بودگفت آقارای گیری كنیم نامزدهااول مشخص شن منم كه دوست داشتم ومیدونستم این وبلگ هدف های بزرگی داره سری اومدم نامزدشدم خوب رای گیری شدومن ازگروه 30نفره 20رای كسب كردم وشدم مدیرامادوستان این روگفتم تابرسیم به حرف اول خودم شایدشمابپرسیدآقابیكاربودی رفتی ولی نه دوستان دشمن تازگی هاداره جوون هیمون روازمامیگره مامیخوایم مقابله كنیم میخوایم رهبرعزیزمون روبه دیگران بشناسونیم خواهشمندم نظرات ارزشمندخودتون روبرای مابگذاریدخواهش میكنم فقط نظرات چون نظرات میتونن مارادركارمون موفق كنند.به امیدسربلندی ایران اسلامی
کوچیک شما :بهادری
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
لوگو ما
افسران - در مقابل دین ما بایستید در مقابل دنیای شما خواهیم ایستاد
افسران - بدون شرح
افسران - مضرات موسیقی
افسران - الغوث یا صاحب الزمان ...

واقعا سوختم خیلی......

خیلی سخته که دختربچه ای که فقط برای اینکه محب علی(ع) باید جلوی مادروپدرش قربانی بشه وسرش رو

ازتنش قطع کنند.

ما چه شیعه ای هستیم حالا مواظب هستیم که بدنمون خراشی پیدانکنه .

غیرت بچه شیعه رو بنازم . درکوفه تن غیرت ما خانه نشین است.

واقعا سوختم خیلی سوختم.




ژژژ
افسران - خانوم خوشگله، یادت باشه مسافری.!

مصر اگر امروز به هر طریقی به این وضع نرسیده چون مانند ما ولایت فقیه نداشته است.

درودبرسیدعلی خامنه ای درود






مام کشور ها تا قبل از به پیروزی رسیدن جمهوری اسلامی ایران در برابر رژیم صهیونیستی هیچ حرفی نداشتند و  دست به سینه و تعظیم کرده در برابر گسترش و زمین خواری و جنایت های اسرئیل سکوت می کردند. اما وقتی یک سید شیعه به نام روح الله در ایران انقلابی به پا کرد اسرائیل مانعی بزرگ را در سر راه خود دید. این انقلاب به فرماندهی سید شیعه دیگری به نام علی به با قدرت به راه خود ادامه داد و اسرائیل با سدی بزرگ تر مواجه شد. اما زمانی که باز همه کشور ها دست به دست هم دادند تا این کشور جنایتکار را حمایت کنند تا دوباره دست به جنایات خود بزند سید شیعه دیگری به نام حسن در لبنان مقابلش ایستاد تا لبنان برده اسرائیل نباشد. اما اگر اوضاع جور دیگری رقم می خورد و رهبران شیعه در مقابل اسرائیل ایستادگی نمی کردند آیا می شد بهمسلمین غیر شیعه که هم اکنون دم از حمایت اسرائیل می زنند تکیه کرد؟ همان هایی که امروز به کمک دشمنان قرآن به اهل بیت پیامبر در سوریه جسارت می کنند و اسم خود را نیرو های جهادی می نامند. همان هایی که بجای اینکه فکرشان دفاع از قبله نخست مسلمین باشد به حمت دشمنان اسلام فکرشان نابودی سایر مسلمین است.

فلسطین هم به یک رهبر شیعه نیاز دارد

پس بسیار پر واضح است که فلسطین نیز به یک رهبر سید شیعه نیاز دارد تا در مقابل دشمنان اسلام و جنایتکاران ایستادگی کند. اما حال که در فلسطین رهبر سید شیعه وجود ندارد وظیفه شیعیان جهان است که به فرمان رهبران خود گوش بدهند و از مسلمین فلسطین حمایت کنند تا اسرائیل و کشورهای حامی اسرئیل همیشه سد بزرگی را در برابر جنایت های این کشور دروغین ببینند.



سلام رئیس جمهور محبوب سال 84 من. همان محمودی که وقتی آمد انگار خستگی سال ها از دوشمان برداشته شد. مردی از جنس خود مردم. به سادگی و خاکی بودن خود مردم. آنقدر دوستت داشتیم که یادمان می رفت در کشور گرانی و سختی هست. آنقدر برایمان محبوب بودی که تا تصویرت از صفحه پیکسل پیکسل تلویزیون خانه مان پخش می شد نا خداگاه خنده ای از شوق بر لبانمان جاری می شد. کاپشن تابستانه ات مد سال شده بود. یادش بخیر آن زمان یوزارسیف که پخش می شد ناخداگاه تو را به یاد همه می انداخت و چه پیامک های که برایت ساخته نشد. چقدر خوش بودیم و خرم. یادش بخیر وقتی بنزین را سهمیه بندی کردی کشور به تکاپو افتاد. خیلی ها با مشکلات جدی روبرو شدند حتی خود من. اما باز هم خندیدیم. یادش بخیر وقتی سفرهای استانی را شروع کردی، کی کی می کردیم که به شهر ماهم بیایی. یادش بخیر به هر اداره می رفتیم مسئولین برایت بلند می شدند و تکریم می کردند. یادش بخیر یادش بخیر. انگار به کشور خون تازه تزریق کرده بودند. اما کاش در همان سال ها می ماندیم. ای کاش بعد از انتخابات سال 88 تغییر نمی کردی. آن هم چه تغییری. آنقدر مردم دوستت داشتند که دچار احساسات کاذب شدی. تاجایی که وقتی رهبری جلوی همه ما می دوید و تو پشت سر رهبر و ماهم پشت سر شما با خودت فکر کردی ملت به دنبال شما می دوند نه رهبری، و لحظه ای از دویدن پشت سر رهبری مکث کردی و دیدی چه راحت مردم از کنار تو گذشتند و به دنبال رهبر دویدند. آنجا نمیدادنم با خودت چه فکر ها که نکردی و چقدر پشیمان شدی. یادت که می آید منظورم چیست؟ قهر 11 روزه، جریان انحرفی، خرج های اضافی از بیت المال و دروغ ها و ... . در اصل شباهت تو با مختار همین بود که هر دوی شما از شناخت امام زمانتان غافل شدید. مختار به دنبال فرقه کیسانیه رفت و تو به دنبال مکتب ایرانی. کم کم داشت باورمان می شد چیز خورت کرده اند. کسی باورش نمی شد که تو همان محمود سال 84 باشی. اینبار کاملاً تغییر کرده بودی. گرانی بود اما منکر بودی، تورم بود اما منکر بودی، فساد اقتصادی در دولتت بود اما هنوز حرف از اسامی مفسدین دولت قبل می زدی، فامیل بازی در دولتت بیداد می کرد اما بازهم منکر بودی و ... .







چند جمله با رئیس جمهور بیاد ماندنی کشورمان حرفی دارم. کاملا خودمونی












چند جمله با رئیس جمهور بیاد ماندنی کشورمان حرفی دارم. کاملا خودمونی

چقدر بخاطر تو تحقیر شدیم. به ما می گفتند این همان محمودیست که اینقدر از آن حمایت می کردید. ببینید به کجا رسیده. ما هیچی ما به کنار اما ناخدای انقلاب از آبروی خودش برایت مایه گذاشت. یادت که هست؟ با این حال ناخدا می گفت مسائل را بزرگش نکنید اما تو دست بردار نبودی. همه را خسته کرده بودی. کل کشور را فدای تار موی یک نفر کردی. همان انحرافی را می گویم. نتیجه اش این شد که تا یک سوزن در کشور کمیاب می شد همه چیز گران می شد چون اعتماد ملت را از دست داده بودی. کلا دولت، دولت کارمندان بود تا کارگران.تا هوا گرم می شد کارمندات تعطیل و کارگران هیچ، تا هوا سرد می شد کارمندان تعطیل و کارگران هیچ، تا گردوغبار می شد تا عید می شد و تا بین التعطیلین می شد کارمندان تعطیل و کارگان هیچ. نه پاداشی و نه سبد کالایی برای کارگران. اوج بی عدالتی را در حق کارگران بجا آوردی.  از این آخر ها می گفتم خدا کند زودتر دوره ات تمام شود تا خرابکاری تازه ای نکرده ای. دوست داشتم حتی شده کوچکترین خاطره شیرینی که از رئیس جمهور سال 84 داشتم از دست ندهم اما حتی یک خاطره شیرین هم از آن محمود 84 نداشتی. آن زمان که آمدی بیکار بودم اما دل خوش حالا هم که رفتی بیکار هستم اما کو دل خوش؟ تمام بچه های مسئولین سرکار بودند و بعضی از مسئولین خدا را بنده نبودند. کم کم یاد دولت اصلاحات افتادیم. اینبار هردفعه تصویرت از صفحه پیکسل پیکسل همان تلویزیون قدیمی مان پخش می شد نا خداگاه کانال تلویزیون را عوض می کردیم. چاره ای نداشتیم. از دروغ خسته شده بودیم، از دو رویی خسته شده بودیم از تو خسته شده بودیم. 
اما حالا که رفتی ای به تو خدا قوت می گویم. من همان آدمی هستم که به تو رأی دادم. تمام اشتباهاتت را دیدم اما منکر خوبی هایت نیستم. بی وقفه کار کردنت، روحیه جهادیت، پشتکارت، باج ندادن به بعضی ها، احترام به فقرا و ... . تا قبل از تو ما حسرت داشتن یک خط موبایل را داشتیم اما حالا حسرت نداشتن آن را. تا قبل از تو عابر بانک ها برایمان بی معنی بودند اما الآن اول هر ماه رزق یک خانواده را از آن بیرون می آورند. تا قبل از تو اینترنت و دولت الکترونیک معنا نداشت اما الآن حتی آب خوردنمان را از اینترنت سفارش می دهیم. تا قبل از تو آرزو داشتیم تا جو کره زمین برویم اما تا نزدیک ماه هم رفتیم. بماند اینقدر کار مثبت کردی که مجال گفتنش نیست. اما کاش همان محمود سال 84 بودی. آن دکتر خوش روی سال 84 را با هیچ دوره ای عوض نخواهم کرد. حالا که تمام آن سالهای پر فراز و نشیب تمام شد من هم مثل ناخدای انقلاب از تمام اقدامات خوبت حمایت خواهم کرد اما از اشتباهاتت هرگز. رئیس جمهور محبوب بعد از 8 سال کار مداوم به تو می گویم خدا قوت، خسته نباشی. امیدوارم وقتی خودت به پشت سرت نگاه می اندازی لااقل از کار های خوبت راضی باشی و از اشتباهاتت پشیمان. همین برای ما بس است. 
به امید بهار واقعی نه بهار دروغین انحرافی. یا حق


سلام به شمادوستان عزیزی که ازسرتاسردنیابه وبلاگ سیاسی-فرهنگی-مذهبی-ولایی ماسرمی زنید.

استفاده ازمطالب وبلاگ برای عموم افرادکه درجبهه های فرهنگی مشغولندآزاداست.

.درضمن ازحضورشماوخرج وقت خوددرسنگرفرهنگی مانهایت تشکرراداریم.باتشکردل رهبر



نظریادتون نره...!


خسته نباشید-یاعلی



 

در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» .

رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

 رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».  لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور  دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد.

رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل  تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

  آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! -چرا پسرم؟مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع)  13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید.  رییس جمهور دلش لرزید.

دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید. رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.

بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه.

با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش.

فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

روحش شاد و یادش گرامی ...

http://www.uplooder.net/img/image/31/920bb49926f42a78c85b06e25041ad81/129297_227.jpg

سم الله الرحمن الرحیم

حضرت صاحب (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در دل هر شیعه یك مسجد دارد

درسی از عارف واصل، مرحوم آیة ‌الله العظمی بهجت(ره)

آیا نباید توجه داشته باشیم كه ما رئیسی داریم كه بر احوال ما ناظر است؟ وای بر حال ما اگر در كارهایمان او را ناظر نبینیم و یا او را در همه جا ناظر ندانیم! گناهان شخصی كه در خلوت انجام می‌‌گیرد و ربطی به امور اجتماعی ندارد، استحقاق جهنّم را دارد، مگر این كه بعد از آن، توبه‌ای مناسب حال انجام گیرد. عواقب گناهان اجتماعی كه موجب تغییرات در جامعه و اختلال نظام و انحلال آن، و یا تحریم حلال و ترك واجب و یا مصادره اموال و هتك حرمت و قتل نفوس زكیه و ریختن خون مسلمانان و حكم به ناحقّ و... می‌‌شود، چگونه خواهد بود؟

 

امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) «عین‌الله النّاظره و اذنه السّامعه ولسانه النّاطق و یده الباسطه؛ چشم بینا، گوش شنوا، زبان گویا و دست گشاده خداوند» است. با وجود اعتقاد به داشتن رئیسی كه «عین‌الله الناظره» است، آیا می‌‌توانیم از نظر الهی فرار كنیم و یا خود را پنهان كنیم؟ و هر كاری را كه خواستیم انجام دهیم!؟ چه پاسخی خواهیم داد؟! همه ادوات و ابزار را از خود او می‌گیریم و به نفع دشمنان به كار می‌‌گیریم، و آلت دست كفّار و اجانب می‌‌شویم و به آنان كمك می‌‌كنیم! چقدر سخت است اگر برای ما این امر ملكه نشود كه در هر كاری كه می‌‌خواهیم اقدام كنیم و انجام دهیم، ابتدا، رضایت و عدم رضایت او را در نظر بگیریم و رضایت و خشنودی او را جلب كنیم! البته رضایت و سخط او در هر امری معلوم است و ظاهراً منتهی به واضحات می‌‌شود و در غیر واضحات و موارد مشكوك، باید احتیاط كنیم.

در همین اواخر، اتّفاق افتاده كه شخصی در تقلید و تعیین مرجع شایسته، شك و تردید داشت. در خواب، چهره شخص مورد نظر را به او معرفی كردند. به نجف رفت و پس از مدتی جستجو پیدا كرد او را. همچنین برای بعضی اتفاق افتاده كه در بقاء بر تقلید و یا عدول به حی، تردید داشته اند، و از قبر معصوم شنیده است كه «باقی باش». البته، هر كدام از این نقل ها، قابل تكذیب است، ولی از مجموع این قضایا، معلوم می‌‌شود كه امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) متوجه و مراقب ما است و نمی‌توان گفت، از احوال ما مطلع نیست و ما هر كار و یا هرچه را خواستیم، می‌‌توانیم آزادانه انجام دهیم.

امام(عج) در هر كجا باشد، آن جا خضراء است. قلب مؤمن جزیره خضراء است؛ هر جا باشد، حضرت در آن جا پا می‌‌گذارد. چقدر بگوییم كه حضرت صاحب(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در دل هر شیعه‌ای یك مسجد دارد.



كارتون قدیمی پینوكیو كه شركت فیلمسازی والت دیزنی آن را در سال 1940 منتشر ساخت، هنوز مورد توجه كودكان و بزرگسالان اقصی نقاط جهان قرار می‌گیرد. اما، داستان این عروسك چوبی مبتنی بر یک تمثیل عمیق معنوی و برپایه آموزه‌های سری است كه به ندرت درباره آنها سخن به میان می‌آید.

در این گزارش، ما به منشا و ریشه شكل‌گیری این داستان انیمیشنی و نیز لایه‌‌های پنهان آن نگاه اجمالی خواهیم انداخت.

 



كارتون پینوكیو یكی از پیچیده‌ترین فیلم‌هایی است که برای کودکان ساخته شده است. آیا این كارتون می‌تواند داستان نمادین مبالغه‌آمیزی از معنویت و جامعه مدرن باشد؟ آیا در این فیلم نشانه‌هایی از عضویت در آیین‌های مرموز و اسرارآمیز وجود دارد؟

البته نیازی به گفتن نیست، این فیلم در حال حاضر محصول پرکاربردی در فرهنگ عمومی جامعه امروز است. تا به حال چند نفر این كارتون را ندیده‌اند؟ از سوی دیگر، چند نفر از مفاهیم پنهان كارتون پینوكیو اطلاع دارند؟ در پشت پرده ماجرای این عروسك خیمه شب بازی كه تلاش دارد تا تا پسر خوبی باشد، یك تمثیل عمیق معنوی نهفته است كه ریشه در مكاتب سری علوم خفیه دارد.

از زاویه نگاه یك مبتدی، داستان كودكانه پینوكیو كه درباره "خوب بودن" است و نكات قابل تاملی درباره "دروغ نگفتن" دارد، در نهایت به اثری كلاسیك برای بزرگسالان در راستای تلاش برای رسیدن به خردمندی و روشنگری معنوی تبدیل می‌شود. فضای بی‌رحم داستان پینوكیو تصویر هولناكی از دنیای مدرن ما را نمایش داده و شاید قصد دارد تا راه فرار از دام‌های این دنیای مدرن را به ما نشان دهد. با توجه به سابقه حرفه‌ای نویسنده داستان و مراجعه به منابع کتب ادبی می‌توان به مفاهیم اسرارآمیز پنهان در كارتون پینوكیو پی برد.

خاستكاه شكل‌گیری داستان پینوكیو

 



كارلو لورنزینی 
نویسنده داستان پینوکیو، از اعضای فعال فراماسونری بود


داستان پینوكیو اولین بار توسط فردی به نام "كارلو لورنزینی"(ملقب به كارلو كولودی) بین سالهای 1881 و 1883 در ایتالیا به رشته تحریر در آمد. لورنزینی این حرفه را از مقاله‌نویسی در روزنامه‌ها آغاز كرد و در اغلب موارد برای بیان دیدگاه‌های سیاسی خود از روش طنزنویسی بهره می‌جست. لورنزینی در سال 1875 وارد دنیای ادبیات كودكان شد و از این طریق تلاش كرد تا عقاید سیاسی خود را به مخاطب انتقال دهد. برای مثال؛ سری داستان‌های Giannettino كه عمدتاً به وحدت ایتالیا اشاره داشت.

لورنزینی در واقع بسیار علاقمند بود تا از یک كاراكتر دوست داشتنی و مهربان و در عین حال متقلب با هدف بیان عقاید خود از طریق ادبیات تمثیلی بهره گردید. وی در سال 1880 نگارش داستان Storia di un burattino  (داستان عروسك خیمه شب بازی) را آغاز كرد كه بعدها به ماجراهای پینوكیو شهرت یافت. این داستان هر هفته در روزنامه Il Giornale dei Bambini  (روزنامه ایتالیایی ویژه كودكان) به چاپ می‌رسید.

ماجراهای پینوكیو، یك قصه خیالی است كه ماجراهای یك عروسك چوبی خودرای و لجباز را در مسیر تبدیل شدن به یک پسر واقعی شرح می‌دهد. این داستان در سال 1883 به چاپ رسید.



آثار لورنزینی صرفاً سیاسی نبودند. دست‌نوشته‌های او، بویژه ماجراهای پینوكیو زوایای پنهان متافیزیكی و ماورای طبیعی بسیاری را در خود داشتند كه اغلب از دید خوانندگان امروزی پنهان می‌مانند. یكی از حقایق مهم برای درك كامل لایه‌های عمیق اثر لورنزینی اینست كه وی یكی از اعضای فعال فراماسونری بود. 

در مقاله‌ای با عنوان پینوكیو، برادر من، "جیووانی مالولتی"(Giovanni Malevolti) از فراماسونرهای ایتالیا سابقه ماسونی كارلو لورنزینی را چنین توصیف می‌كند: 

"ورود كارلو به مكتب فراماسونری، با اینکه در هیچ سند رسمی ثبت نشده، اما از سوی همگان پذیرفته شده و قابل استناد است. 

"آلدو مولا"(Aldo Mola)، یك فرد غیرماسونی كه معمولاً ‌از وی به عنوان تاریخ‌نگار رسمی مكتب فراماسونری یاد می‌كنند، با اطمینان ورود لورنزینی به فرقه فراماسونری را تایید كرده است. 

به نظر می‌رسد حوادثی در زندگی او رخ داده است كه این نظریه را به سادگی تایید می‌كند: تاسیس روزنامه‌ای تحت عنوان Il Lampione (موسوم به فانوس دریایی) در سال 1848 كه لورنزینی در باب آن چنین اظهار داشت: "روشنی‌بخش کسانی است که در تاریکی سرگردان هستند." لورنزینی همچنین خود را شاگرد متعصب ماتزینی (از انقلابیون و فراماسونرهای برجسته ایتالیا) معرفی می‌کرد."


لورنزینی داستان پینوكیو را با الگوبرداری از عقاید قدیمی و کهن
 در متون سری و رمزگونه به رشته تحریر درآورد


نام كولودی را می‌توان در سندی یافت كه مركز بزرگ فراماسونرهای بریتانیا آن را به چاپ رسانده و در آن لیستی از فراماسونرهای معروف گردآوری شده است.


مالولتی چنین ادامه می‌دهد:
برای مطالعه داستان "ماجراهای پینوكیو" دو روش وجود دارد. اولین روش همان است كه من آن را "غیرمذهبی و عوامانه " توصیف می‌كنم زیرا كه خواننده، به احتمال زیاد یك كودك است، درباره اتفاقات ناگواری كه برای این عروسك چوبی رخ می‌دهد، مطالبی را یاد می‌گیرد. روش دوم، مطالعه این داستان از نگاه ماسونی نویسنده آن است كه نمادگرایی درون آن، بدون هیچ‌گونه جایگزینی، مکمل روایت ساده و خطی حوادث است.

لورنزینی داستان پینوكیو را با الگوبرداری از عقاید قدیمی و کهن در متون سری و رمزگونه به رشته تحریر درآورد: روایت ساده‌ای از یك داستان كه مورد توجه عامه قرار می‌گیرد و مفاهیم پنهان خود را تنها برای "کسانی که در جریان هستند" فاش می‌کند.

تحلیل فیلم
تفاوت‌های بسیاری بین كتاب كولودی و فیلم والت دیزنی وجود دارد. د فیلم والت دیزنی، طرح داستان ساده‌تر شده و پینوكیو به شخصیتی ساده، خوش‌گذران و بی‌خیال تبدیل شده است تا كاراكتری خودرای و ناسپاس در كتاب اصلی. با این وجود، همه عناصر اصلی داستان در این فیلم به عاریت گرفته شده حال آنكه پیام مخفی داستان هنوز دست نخورده باقی مانده است.

والت دیزنی در 1940 انیمیشن پینوکیو را ساخت
 تا یکی از مهم ترین آموزه های ماسونی برای کودکان
 به راحتی در دسترس آنها قرار گیرد


«خلق» شخصیت داستان


فیلم با پدر "ژپتو" (Geppetto)، یك چوب‌ تراش ایتالیایی‌، ‌آغاز می‌شود كه در حال ساخت یك عروسك خیمه شب‌بازی از یك تكه چوب است. او این عروسک را به شکل یک انسان می‌سازد اما عروسك موجودی بی‌جان است.

ژپتو، همان نماد "خالق" (Demiurge)
 فلسفه افلاطون و عارفان مسیحی است.

ژپتو، از جهت دیگر، همان نماد "خالق"(Demiurge) فلسفه افلاطون و عارفان مسیحی است. واژه "خالق" به صورت تحت‌اللفظی در زبان یونانی "خالق، صنعت‌گر یا استادکار" ترجمه می‌شود. در زبان فلسفه، خالق یا سازنده "خدای کوچکتر" جهان مادی است، خالقی كه موجودات ناقص را خلق می‌كند كه در دام زرق و برق زندگی مادی گرفتار می‌شوند. خانه ژپتو مملو از ساعت‌هایی است كه ساخته دست اوست و همانطور كه احتمالاً می‌دانید از این ساعت‌ها برای سنجش زمان استفاده می‌شود، یعنی یكی از محدودیت‌های بزرگ این سیاره خاكی.

پدر ژپتو عروسك زیبایی را «خلق» كرده است


ژپتو عروسك زیبایی را خلق كرده است اما پس از آن متوجه می‌شود كه به كمك "خدای بزرگتر" نیاز دارد تا به پینوكیو روحی الهی اعطا نماید كه برای تبدیل شدن به یك "پسر واقعی" یا به بیان رمزی یك انسان روشن‌ضمیر به آن نیاز است. پس، او چه كار می‌كند؟ وی "رو به ستاره‌ای در وسط آسمان زانو زده و دعا می‌كند." ژپتو از خدای بزرگتر (بنیانگذار كبیر فراماسون‌ها) می‌خواهد تا روحی الهی در وجود پینوكیو بدمد.

ژپنو در محضر «تک چشم» زانو می زند
و برای عروسک چوبی خود حلول روح را درخواست می کند

 

آیا این ستاره می‌تواند همان ستاره صورت فلکی شعرای یمانی یا ستاره درخشان فراماسونری باشد؟

"پری آبی رنگ" ، نماینده خدای بزرگ، سپس به زمین فرود می‌آید تا به پینوكیو فهم این جهانی، یا به تعبیر عرفا "عقل" را اعطا نماید.

 
"پری آبی رنگ" ، نماینده خدای بزرگ، به زمین فرود می‌آید
 تا به پینوكیو فهم این جهانی یا "عقل" را اعطا نماید.

پری نعمت زندگی و اختیار را به پینوكیو هدیه داد. اگرچه او زنده است اما هنوز یك "پسر واقعی" نیست. مكاتب سری می‌آموزند كه زندگی واقعی تنها پس از روشنگری آغاز می‌شود. هر چیزی غیر از آن چیزی جز زوال تدریجی نیست. 

زمانیكه پینوكیو می پرسد:"آیا من یك پسربجه واقعی هستم؟" پری پاسخ می‌دهد: "نه پینوكیو. تحقق آرزوی ژپتو كاملاً به تو بستگی دارد. شجاعت، راستگویی و تواضع خودت را ثابت كن، در اینصورت مطمئناً روزی یك پسر واقعی خواهی شد."

موضوع اتکاء به نفس قویاً از آموزه‌های عارفان مسیحی/فراماسونری الهام می‌گیرد: رستگاری روح مسئله‌ای است كه از طریق خویشتنداری و خودشناسی معنا پیدا می‌كند. فراماسونرها این فرآیند را با ادبیات تمثیلی سنگ زبر و تکامل سنگ صیقل داده شده نمادسازی می‌كنند.

"در تفكرات فراماسونری، سنگ زبر و ناهموار استعاره از اولویت یک فراماسون ناآگاه برای روشنگری است. یك سنگ صیقلی نیز نماد یك فراماسون است كه از طریق آموزه‌های فراماسونری در راستای تحقق یك زندگی شرافتمندانه گام بر می‌دارد و با پشتكار فراوان سعی می‌كند به روشنگری دست یابد. درسی كه باید آموخت اینست كه با استفاده از ابزارهای آموزشی و فراگیری علم و دانش، انسان می‌تواند شخصیت معنوی و اخلاقی خود را بهبود بخشد. همانند انسان، هر سنگ زبر و  ناهموار در ابتدا موجودی ناقص است. انسان با آموزش، تربیت و عشق برادرانه می‌تواند سنگ وجودی خود را به گونه‌ای بسازد که مورد آزمون قرار گرفته و در حدود مرزهای خود شکل گرفته باشد."

به همان روشی كه فراماسونرها فرآیند روشنگری را با تبدیل یک سنگ زبر و ناهموار به صاف نشان می‌دهند، پینوكیو نیز سفر خود را با تكه ناهمواری از چوپ آغاز می‌كند و به دنبال آنست تا سطوح خود را هموار ساخته و در نهایت به یك پسر واقعی تبدیل شود. چنین اتفاقی باید حادث گردد تا او لایق روشنگری شود و او به یك فرآیند كیمیاگری درونی نیاز است. وی باید زندگی كند، با وسوسه‌های خود مبارزه نماید و با استفاده از وجدان خود، باید راه صحیح را پیدا كند. اولین گام رفتن به مدرسه (نماد علم و دانش) است. پس از آن، وسوسه‌های زندگی بلافاصله مسیر پینوكیو را تغییر می‌دهند.

وسوسه شهرت و ثروت
روباه مكار(نماد افراد دروغگو) و گربه پینوكیو را در مسیر رفتن به مدرسه فریب می‌دهند تا "برای كسب موفقیت راه آسان را در پیش بگیرد": حرفه هنرپیشگی. علیرغم هشدارهای وجدانش، عروسك چوبی از شخصیت‌های مرموز و ناشناس پیروی كرده و به "استرومبولی"(Stromboli)، یك عروسك‌گردان خشن و پرخاشگر فروخته می‌شود.

روباه مكار(نماد افراد دروغگو) و گربه
 پینوكیو را در مسیر رفتن به مدرسه فریب می‌دهند


پینوكیو به یك عروسك‌گردان خشن و پرخاشگر فروخته می‌شود


پینوكیو در حین نمایش با جنبه‌های مثبت "راه آسان" نیز آشنا می‌شود: شهرت، ثروت. 
اما پینوكیو خیلی زود متوجه می‌شود كه این موفقیت ظاهری هزینه های گزافی را به دنبال دارد: اینكه وی نمی‌تواند برای دیدن پدر ژپتو(همان خالق خود) به خانه بازگردد، پولی كه او بدست می‌آورد صرفاً برای ثروتمند شدن استرومبولی، عروسك‌گردان نمایش‌ها، است و با گذشت زمان هرچه سن او بالاتر می‌رود، بهتر می‌فهمد چه سرنوشتی در انتظار اوست.



تصویری نسبتاً تاریك و وحشت‌انگیز از هنرپیشگی ظاهر می شود. وی در می یابد که اساساً چیزی بیش از یك عروسك خیمه شب بازی نبوده است. پس از درك ماهیت واقعی "راه آسان"، پینوكیو متوجه می‌شود كه دچار افسردگی شده است. او به لطف عروسک‌گردان ظالم خود مانند حیوانی در قفس نگهداری می‌شود. در واقع او با فروش روح خود فریب خورده بود.

او به لطف عروسک‌گردان ظالم خود مانند حیوانی در قفس نگهداری می‌شود.
 در واقع او با فروش روح خود فریب خورده بود.


پس از آن پینوكیو دوباره به وجدان و ضمیر آگاه خود بازمی‌گرددو تلاش می‌كند تا از آنجا فرار كند. اما همه افراد با وجدان خوب در جهان هم نمی‌توانند او را نجات دهند و  نمی‌تواند این قفل را باز كند. برای نجات او باز هم به دخالت نیروی الهی نیاز است اما به شرط آنكه قبل از آن به پری (فرستاده الهی) و البته مهم‌تر از آن، به خودش حقیقت را بگوید.


 

وسوسه‌های لذت‌های دنیوی
پس از بازگشت به راه صواب، پینوكیو یكبار دیگر توسط روباه مكار فریب می‌خورد تا به "جزیره خوشی" برود، مكانی بدون مدرسه(نماد علم و دانش) و قوانین(نماد اصول اخلاقی). كودكان می‌توانند تحت نظر مرد كالسكه‌چی بخورند، بنوشند، سیگار بكشند، با هم گلاویز شده و با اراده خویش همه چیز را تخریب كنند.



جزیره خوشی استعاره از "زندگی دنیوی" است كه جهل و نادانی، تلاش برای بهره بردن از لذت‌های زودگذر و ارضای پست‌ترین تمایلات نفسانی از ویژگی‌های آنست. مرد كالسكه‌چی با علم به اینكه این راهی كامل برای به بردگی كشاندن افراد است، آنها را مدام تشویق می‌كند. پسرانی كه در این سبك زندگی به شكل احمقانه‌ای افراط می‌كنند، در نهایت به الاغ تبدیل شده و برای كار در معدن از سوی مرد كالسكه‌چی مورد استثمار قرار می‌گیرند. این نیز تصویر هولناک دیگری از توده مردم جاهل و نادان است.



پینوكیو نیز به تدریج به الاغ تبدیل می‌شود. به بیان رمزی، در واقع او به هویت مادی نزدیك‌تر می‌شود تا خود معنوی كه این حیوان لجوج نماد و تجسم آن است.



پینوكیو نیز به تدریج به الاغ تبدیل می‌شود.
به بیان رمزی، در واقع او به هویت مادی نزدیك‌تر می‌شود تا خود معنوی
 كه این حیوان لجوج نماد و تجسم آن است


این بخش از داستان اشاره ادبی به اثر كلاسیك "اپولیوس"(Apuleius) نویسنده رومی تحت عنوان "مسخ‌شدگان" یا "الاغ طلایی" است كه در مكاتب سری همچون فراماسونری مورد مطالعه قرار می‌گیرد.


 
مسخ‌شدگان ماجرای "لوسیوس"(Lucius) را تشریح می‌نماید كه به دلیل حماقت خویش با عجایب جادوگری فریب خورد و به الاغ تغییر هویت داد. این مسئله وی را به سفری طولانی و طاقت‌فرسا سوق داد كه در نهایت نیز توسط "ایزیس" (Isis) نجات یافت و به فرقه سری او پیوست. ماجرای این مسخ‌شدگی به دلیل خط کلی داستان، تمثیل معنوی و شکل ورود به اسرار شباهت‌های فراوانی به ماجرای پینوكیو دارد. پینوكیو پس از آنكه به خود می‌آید، از قفس زندگی دنیوی و جزیره خوشی فرار می‌كند. 

آغاز مسیر روشنگری
پینوكیو برای دیدار دوباره پدر خویش به خانه باز می‌گردد اما در خانه كسی نیست. وی می‌فهمد كه ژپتو توسط نهنگی عظیم‌الجثه بلعیده شده است. پس از آن، عروسك چوبی خود را به آب می‌اندازد و برای پیدا كردن خالق خویش وارد شكم نهنگ می‌شود. این آخرین مرحله ورود او به مسیر روشنگری است كه باید از تاریكی و ظلمت زندگی جاهلانه خویش(كه نماد آن شكم نهنگ غول پیكر است) گریخته و نور معنوی را بدست آورد.


 
یكبار دیگر، كارلو كولودی به شدت تحت تاثیر داستان قدیمی سیر و سلوك معنوی: كتاب یونس پیامبر قرار گرفت. جریان حضرت یونس و نهنگ در مكاتب سری مطالعه می‌شوند.
 
 



یونس به فرمان خداوند از شكم نهنگ بیرون می‌آید

پینوكیو دشواری‌های مسیر ورود به روشنگری را پشت سر گذاشته و از تاریكی جهالت بیرون می‌آید. حال وی یك "پسر واقعی" است، انسانی روشن‌ضمیر كه زنجیرهای زندگی مادی را پاره كرده و به خود والایش رسیده است. او یك نشان طلایی از پری دریافت می‌دارد كه بیانگر موفقیت در طی كردن مسیر كیمیاگری تغییر هویت پینوكیو از فلزی سخت به طلا است. "هدف بزرگ" تحقق یافته است. پس چه كاری باقی مانده است؟ البته، یک جشن حسابی!

 
حال وی یك "پسر واقعی" است، انسانی روشن‌ضمیر
 كه زنجیرهای زندگی مادی را پاره كرده و به خود والایش رسیده است.

نتیجه‌گیری
اگر از زوایه دید کودکانه خود فاصله گرفته و سپس به داستان پینوکیو بنگریم، داستان پینوكیو به جای یك سری ماجراهای تصادفی، به یك ادبیات تمثیلی معنوی عمیق و نمادین تبدیل می‌شود. جزئیات این فیلم كه ظاهراً بی‌معنی و نامفهوم است ناگهان به حقیقتی اسرارآمیز و مرموز تبدیل شده یا حداقل جوامع بی‌رحم امروزی را نشان می‌دهند. كارلو كولودی، نویسنده داستان با الهام از داستان‌های قدیمی فراطبیعی نظیر مسخ‌شدگان و یونس و نهنگ تلاش کرد تا داستانی با موضوع ورود به مکتب را به سبك امروزی بنویسد که مهم‌ترین جنبه زندگی فراماسونری است




داستانی با یک قرن قدمت


داستان پینوكیو نمونه‌ای از جنبه انسانی‌تر آموزه‌های سری است. این داستان بر پایه آموزه‌های فراماسونری استوار است و توجه عمیق به آن فاش می‌سازد كه این آموزه‌ها پیشینه فلسفی افرادی است که كنترل رسانه‌های جمعی را در اختیار دارند.

هرچند وفاداری كارتون والت دیزنی به مكتب فراماسونری همواره مورد اختلاف بوده است اما انتخاب این داستان به عنوان دومین فیلم انیمیشنی كه در این استودیو فیلمسازی ساخته شده است، مطالب بسیاری برای بازگو كردن دارد. 

بسیاری از جزئیات نمادین كه به این فیلم اضافه شده است بیانگر درك عمیق مفاهیم سری كتاب كولودی است. با توجه به تیراژ بالای نسخه قابل پخش فیلم پینوكیو و موفقیت جهانی آن می‌توان گفت كه همه جهان شاهد طی كردن مسیر روشنگری بوده‌اند اما عده اندكی آن را به طور كامل درك كردند.

موضوع مهمی که در این داستان کمتر مورد توجه قرار گرفته، «خلق» یک انسان توسط انسان دیگر است؛ موضوعی که این روزها توسط جریانی مبهم و مرموز در ایران نیز تکرار می شود. 
طرح این موضوعات در برهه زمان کنونی در ایران را نمی توان تصادفی یا از روی غفلت دانست و مشرقبزودی در ادامه گزارشات ویژه خود، این مساله را کاملا موشکافی و ریشه یابی خواهد کرد.


چرا رسانه های صهیونیستی حدود یک قرن است
 که «داستان» پینوکیو را زنده نگاه می دارند؟

 


 چگونه ثروتمند شویم؟

توصیه های ثروتمندترین مرد معنوی جهان حضرت آیت الله بهجت (ره)

اهل بیت

به هر اندازه از بیانات اهل بیت دور باشیم از خود ایشان دوریم. 
اهم آداب زیارت این است که بدانیم بین حیات و ممات معصومین هیچ فرقی وجود ندارد.

امام زمان (عج)

لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر تشرف حاصل کند بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه اطهار بهتر از تشرف باشد.
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فرج او دعا کنند.
تا رابطه ما با ولی امر امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد و قوت رابطه ما با ولی امر (عج) هم در اصلاح نفس است.
اگر بفرمایید به آن حضرت دسترسی نداریم، جواب این است که چرا به انجام واجبات و ترک محرمات ملتزم نیستید؟ او به همین از ما راضی است.

نماز

این احساس لذت در نماز یک سری مقدمات خارج از نماز دارد و یک سری مقدمات در خود نماز. آنچه پیش از نماز و در خارج از نماز باید مورد ملاحظه باشد و عمل شود این است که انسان گناه نکند و قلب را سیاه و دل را تیره نکند. معصیت روح را مکدر می کند و نورانیت دل را می برد. و در هنگام نماز نیز انسان باید زنجیر و سیمی دور خود بکشد تا غیر خدا داخل نشود یعنی فکرش را از غیر خدا منصرف کند.
معیار اصلی نماز است. این نماز بالاترین ذکر است، شیرین ترین ذکر است، برترین چیز است. حالا برخی به دنبال ذکرهای ویژه ای می گردند که کسی نشنیده باشد. همه چیز تابع نماز است، باید سعی کنیم این نماز را حسابی درستش کنیم. البته نماز سلمان فارسی خواندن حالا حالاها کار دارد و نمی توان به این زودی نماز با حالی همچون سلمان فارسی خواند. وقتی نماز درست شد و با حال گشت انسان آدم شده است. بالاخره محک نماز است.
اگر کسی مقید باشد نماز را اول وقت بخواند به جایی که باید برسد خواهد رسید.
مرحوم استاد ما میرزا سید علی آقای قاضی می فرمود: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.
کسی که باقی نمازهایش را در اول وقت بخواند خدا او را برای نماز صبح بیدار خواهد کرد.

نماز شب

نماز شب مفتاح توفیقات است.
گوی سبقت را نماز شب خوان ها ربودند مخفیانه!
فضیلت بکاء (گریه) بر سید الشهداء بالاتر از نماز شب می باشد.

خودسازی

ائمه فرموده اند: شما خود را اصلاح کنید ما خودمان به سراغ شما می آییم.
اگر کسی اهلیت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیت و خلوص داشته باشد، در و دیوار به اذن الله معلمش خواهند بود وگرنه سخن پیغمبر (ص) هم در او اثر نخواهد کرد، چنانکه در ابوجهل اثر نکرد.
هیچ کاری نیست که احتیاط در آن پشیمانی در پی داشته باشد.
شیطان با شش هزار سال عبادت عاقبتش آن طور شد. آیا ما می توانیم به خود مغرور شویم؟! به خدا پناه می بریم!
شکر موجب ازدیاد نعمت هاست. و اگر شکر نکردید خبری از ازدیاد نیست. لذا اگر دیدیم ازدیاد نیست شک نکنیم و بدانیم که شکر نیست.
آنچه می دانید عمل کنید و در آنچه نمی دانید احتیاط کنید تا روشن شود. و اگر روشن نشد بدانید که بعض معلومات را زیر پا گذارده اید 
خود را مریض نمی دانیم وگرنه علاج آسان است.
این مستحبات است که انسان را به جایی می رساند.
غرض از خلق، عبودیت است وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. و حقیقت عبودیت ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح.
روایت دارد که اسم اعظم در سوره فاتحه متفرق می باشد. اگر کسی فاتحه را به این نیت بخواند، مثل این است که اسم اعظم را هم می داند. کسی که حاجتی داشته باشد و اسم اعظم را قصد بکند، می تواند همین فاتحه که این همه آثار را دارد بخواند. این به خاطر جامعیت آن است که تلخیص تمام قرآن است....این سبب می شود از برای این که مرده را زنده کند.
«ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات» در روزهای عمر شما از سوی پروردگارتان نسیم هایی است. بر اساس این روایت ممکن است شخصی از راه دعا، حال خوش پیدا کند. و دیگری در نماز و یا به واسطه تلاوت قرآن لذت حضور بیابد و... بنابراین به هر عملی که به واسطه آن و از راه آن حال ما مساعدتر است توجه ما به خدا بیشتر است، باید به همان بیشتر بپردازیم و خود را با آن به ذکر و مراقبه و توجه به حضرت حق مشغول سازیم.
کی بر طبق مسلمات شرع مانند ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب و... عمل کرده ای تا نتایج آنها را بیابی که حال از ما دستورالعمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی؟ و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیابد و تو را راهنمایی کند! آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست؟
ما قرآن و عترت همراهمان هست ولی می گوییم آقا چیزی بگو که حالم خوب بشود. دارم می میرم!
نماز استغفار را که دور رکعت است بخوانید و من هنوز این نماز را ترک نکرده ام.
گاهی به مطالب و دستورات روشن و آسان شرعی که می دانیم عمل نمی کنیم و آن گاه نزد اساتید معروف اخلاق و تربیت می رویم و تقاضای ذکری سنگین تر و مطالبی بالاتر از آن چه لازم داریم می کنیم. در سطح کلاس اول هستیم و تکلیف سال هفتم را می خواهیم. این علامت آن است که نمی خواهیم از راه صحیح بالا برویم و به کمالات و درجات عالی معنوی برسیم. ای کاش می دانستیم صلاح دین و دنیای ما در تمسک به انبیا و اولیا و تمسک به قرآن و عترت است.
استاد تو علم توست. به آنچه می دانی عمل کن، آنچه را که نمی دانی کفایت می شوی.
آقای بهجت در پاسخ به کسی که در خواست برگزاری کلاس درس اخلاق داشت، چنین فرمود: کو عمل کننده !؟ کو عمل کننده آقا؟! یک چیزی به شما بگویم که هر جا بروید این است و جز این نیست، بروید گناه نکنید.
اگر به آنچه می دانید عمل کنید و معلومات را زیر پا نگذارید این تمام عرفان است.
اگر انسان راستی راستی برای مومنین و مومنات دعا کند و برای خودش دعا نکند، ملک برای او دعا می کند اگر کسی برای خودش دعا بکند ممکن است به دلیل موانع و نبودن شرایط دعا به اجابت نرسد ولی اگر ملک دعا بکند در دعای او شرایط لحاظ نمی شود و موانع نیست و حتماً به اجابت می رسد.
آقا در پاسخ به سوالی که چرا در مسیر بندگی همیشه در جا می زنیم، فرمود: برای این که انسان همیشه استغفار بکند.
بزرگان برای اسلام زحمات بسیار کشیده اند ولی هر کدام از راه خاصی افراد را به سوی خدا می برند. ولی من هم راهم این است که دستورالعمل فقط در یک چیز جمع شده. در یک کلمه خیلی کوچک. خیلی کوچک. و آن ترک گناه است. ولی فکر نکن ترک گناه چیز ساده ای است. گاه خیلی مشکل است و تمام دستورات خودشان بعداً می آید. ترک گناه مثل چشمه ای است که همه چیز را خود به دنبال دارد. شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما می آید. خیال می کنیم خیلی چیزها گناه نیست وحال آن که نگاه تند به مطیع و نگاه محبت آمیز به عاصی است که شاید ما گناه نشماریم. تا می توانید گناه نکنید. اگر احیاناً گناهی مرتکب شدید، سعی کنید گناهی که در آن حق الناس است نباشد. اگر گناهی مرتکب شدید که در آن حق الناس است، سعی کنید در همین دنیا آن را تسویه کنید.
اگر کسی هدف خلقت انسان را بفهمد بسیار برایش شیرین و آرزومند است که 70 بار زنده شود و دوباره شهید شود. لذتی دارد.
شخصی که تازه وارد حوزه علمیه قم شده بود می گوید: خدمت آیت الله بهجت رفتم و گفتم: تازه برای تحصیل علوم دین وارد حوزه شده ام چه کار کنم که طلبه موفقی باشم؟ ایشان برای لحظه ای سرش را پایین انداخته تأملی کرده و بعد فرموده بودند: طلبه و غیرطلبه فرقی ندارد. مهم این است که معصیت نشود.

چون کوی دوست هست

نویسنده: حسن طاهری

سلام علیه یوم یموت

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت 
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

سالی نگذشته بود که به اشارت و رهنمود او در طلب علم دین گام نهاده بودم. درست چهار ماه گذشته از بهار 1374 در نخستین روزهای تیرماه و گرمای سخت عصر جمعه قم، کمتر کسی را در کوچه و خیابان می یافتی و من که از بحث صمدیه، باز می گشتم، از مدرسه به سمت کوچه ارک راهی بودم. از کوچه ارک که پای در خیابان ارم گذاشتم، ایشان بود و در کنارشان طلبه ای که می شناختمش. هر دو وارد کوچه ارک شدند و من نیز به آنان پیوستم. تنهای تنها و در خلوتی سه نفره. طلبه پرسش هایش را گفت و پاسخی شنفت و رفت. و من ماندم و وجود نورانی مردی که تصور تنها بودن با او را هیچ گاه نداشتم. سرشار بودم از شوق؛ آنچنان که به طرب آمده باشم. گویا سال ها بود که می شناسدم. همچون پدری مهربان، سرشار از تبسم و مهر و صمیمیت، عصا به دست، عمامه ای ساده، لباسی تمیز و قدیمی و شالی بافتنی بر کمر بسته، آهسته می رفت. سخنم را کامل می شنید و چون سخن می گفت به رسم ادب می ایستاد و پاسخ را می فرمود.
پرسیدم: « حضرت استاد! کسب علم و معرفت آن چنان هم که می گویند، آسان و کوتاه نیست. چه باید کرد؟» تبسم فرمود و گفت: « عزیزم! راه کوتاه و بار را سبک کنید. سبک بار باشید، تا آسوده راه روید. مسافت طولانی است و سخت و دشوار. بار سنگین شما را باز می دارد از ادامه راه. بارتان را کم کنید. گناه نکنید و از معصیت دوری جویید تا بار سبک شود و مسافت کوتاه. برای کم کردن بار، گناه نکنید.!»
عصایش را حرکت داد و به راه افتاد و من در پی ایشان باز پرسیدم: « حضرت استاد! چه بسیارند جوانان مشتاقی که به انسان رجوع می کنند. برای ترویج معنویت و امور دینی و بالا بردن سطح بهره وری و باردهی معنوی به آن ها چه کنیم؟» دوباره ایستادند و بانشاط و صمیمیتی بیشتر، دستشان را جلو آوردند و فرمودند: « با دست پر جلو روید. خودتان را که اصلاح کنید، دستانتان پر خواهد بود .با دست پر حرکت کنید. مطمئن باشید، مؤثر خواهید بود. خودتان را که اصطلاح کنید، دیگران به شما روی می آورند و به سمت شما می آیند. باز هم می گویم، راه را طولانی نکنید؛ مسافت را کوتاه و بار را سبک کنید!»
و این جملات کوتاه را که می نگارم، ایشان برایم به تفصیل می فرمود؛ با شاهد مثال، شعر و حدیث و آیه، قصه و حکایت و حادثه. آن چنان که بند بند آن در تمام وجودم حک می شدند دوباره پرسیدم: « کدام یک از اساتید اخلاق بهترند؟ و در این راه چه باید کرد؟» و دوباره تبسم ایشان بود که شکفت. شاید به ناپختگی و نادانی من که از استاد کامل معرفت و عشق چنین پرسشی می نمودم. آب در کوزه و من تشنه لبان گرد جهان می گشتم. سپس با خنده ای پدرانه فرمود: « عزیز! این ها ملاک نیست. خیلی از افراد به دنبال استاد و معلم اخلاق می روند. اما به همان چیزی که می دانند، عمل نمی کنند. در آغاز کار بسیاری هستند که تشنه معرفت و اخلاق هستند.
به ظاهر تشنه اند، اما ممکن است همان شیدای تشنه لب، استاد خود را به قتل برساند؛ همچون ابن ملجم که شاگرد امیرالمؤمنین (ع) بود. باید مجاهده با نفس را کامل کنید، سپس به این مرحله برسید. «لنهدینهم سبلنا» باید حاصل شود. اگر دیدید هدایت در مسیر خدا به دست نیامده بدانید که مجاهده تان ناقص بوده. مجاهده را کامل کنید، یقین بدانید که خداوند همه امور را اصلاح خواهد فرمود. هدایت خداوند در صورتی کامل و تمام می شود که مجاهده شما کامل باشد.»
ایشان می گفت و من می شنفتم؛ جمله نورانی اش را . به منزل ایشان که رسیدیم، دستان فرتوتشان را به دو دست گرفتم و لب بر آنان نهادم با تمام وجود. با خویش می خواندم مصرعی را که بارها از ایشان شنفته بودم: « در خانه اگر کس است، یک حرف بس است» و حال آن که در آن دقایق، حرف ها به من فرمود. از آن عصر به یادماندنی، شبی چند نگذشته بود که در بازگشت از نماز عشاء در پی ایشان دوان دوان شدم؛ در عطش نوشیدن جرعه ای دیگر از کلامش. این بار پرسشی را که در ادامه زیارت آن عصر در ذهنم ایجاد شده بود، بازگفتم: « حضرت استاد! برای کامل کردن مجاهده و کسب توفیق خدمت به اسلام، لذت عبادت و انسان شدن، آسان ترین راه و کلید چیست؟» همچون پیش ایستاد و این بار با قاطعیت، دقیقاً چنین فرمود: « نماز شب، نماز شب، نماز شب! نماز شب کلید توفقیات روز است.»

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود 
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

صبر است مرا چاره هجران صبر! دیگر چه جای شکایت و اشک و شراره آه؟! با کسی که پای در عقال عقل، بسته نام و ننگ و فریب است، چه جای شرح فراق و داغ تو؟! «فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت: با تو لحظه ای از لحظات بودن، آرزوی دیرینه. ساکنان سختی کشیده معرفت است. هر کسی را که راه نیست بر حلقه مستان خراباتی! عاقلان، خرابی خرابات را می نگرند و شیدایان، آبادی خراب آباد دل. فهم این جمله که داند

«ساخت ما را هم او که می پنداشت 
به یکی جرعه اش خراب شدیم»

(محمود سنجری)
تنها ماییم که دیر رسیده بر قافله معرفت تو، انگشت حسرت به لب، می خوانیم که «نشان یار سفر کرده از که پرسم باز» دلخوش به آنیم که با قافله مطیعان خدا و رسول و وارثان انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان، آشناییم و سربلندیم که رفیق و هم نشین آنان، هرچند دورادور و پای در گل و مانده در دام نام و نان! اگرچه «زبان خامه ندارد، سر بیان فراق»، لیک خرسندیم به دوستی با دوستان بهترین دوستان خدا و پیوستگی با کریمه نور که فرمود: « و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین والشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً» (نساء / 69)
داغ دل ما را چه شفا و مرهمی است، جز به این امید که شادان و خرامان به حریم آسمانیان در زمزمه با امام غایب از دیده، چنین پر کشیدی ای آسمانی مرد!
کنون که وجود ایشان در جوار رحمت حق آرمیده و بانگ الرحیل فرموده شنوایان و بینایان اهل راز، این خطاب حق را می شنوند و می بینند: « و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا» سوره مریم / آیه 15.




تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |